خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و دوم :
وقتی از خانه مادرم بیرون زدم تصمیم گرفتم سری به خانهام با علی بزنم. نمیدانستم علی آنجا زندگی میکند یا نه؟ ولی نیرویی من را به آن سمت میکشید.
توی مسیر با صدای آهنگی که در حال پخش بود ناخواسته اشکهایم جاری شد. از خودم بیزار بودم. از کاری که کرده بودم و حالا شدیداً حس میکردم از روی بچه بازی و ندانم بکاری بوده است. دلم برای علی تنگ شده بود. دیگر برایم مهم نبود که علی چقدر دوستم خواهد داشت

لطفا صبر کنید...

الهام
0چطور دلت اومد به این جیگر بگی نه